مراحل مهم عشق :
1- نگاه
2- لبخند
3- سلام![]()
4- کلام
5- وعده
6- دیدار![]()
7- آشنایی
8- مهر
9- محبت![]()
10- عشق
11- بوسه و آغوش
12- ......![]()
13- در آخر کار رسوایی![]()
کفتر ناز نقره پر گریه نداره روزگار
من اومدم تموم کنم قصه ی تلخ انتظار
بذار که زخم بالتو با مرهم آشنا کنم
خدای غم خواریشمو به عهد مون وفا کنم
غصتو گم کن تو غزل این شب ما جاری توست
بدون که تمام شعر من برای دلداری توست
مثل ستاره ماهی ها چراغک های روی آب
مثل ذهن پدر بزرگ دهکده ی حرفای ناب
من پر رویا اومدم با یک شاخه گل قشنگ
تا با تو هم رقص بهار رها بشم تو خواب تو ........
...........................................................................................
تو این روزای بی کسی که هر کسی به فکر خودش
چه بریدم از همه دلم فقدر به تو خوشه
وقتی تو هستی دل خوشی بی خودی پر پر نمی شه
دل واپسی دربه در چشم من هم تنگ نمیشه
دلم به بودنت خوشه دلم به دیدنت خوشه
گلی ولی نه مال من دلم به چیدنت خوشه دلم به چیدنت خوشه
حس قشنگ ما شدن با بودنت تازه میشه
آخه زیر سایه ی تو دلش می خواد قد بکشه
بجز تو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه
شب سیاه بی کسی بی تو که فردا نمیشه
من که با دیدنت تو آسمون پرمی کشه
اگر بزاری بری تفلکی دیونه میشه
من که دلم با بودنت جون میگیره تازه میشه
راستی نگفتی نازنین دل شما به چی خوشه
......................................................................................
برای دوست داشتن تو عزیز من یک عمر کمه
دوست دارم دوست دارم فقد همین یک کلمه ............ ...................................................................
پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:"من درخت نیستم تو نمیتوانی روی شانه من آشیانه بسازی."پرنده گفت:"من فرق آدمها و درختها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم."انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت:"راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"انسان منظوره پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است."انسان دیگر نخندید.انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت:"غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود."پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج می زد.آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟"انسان دست بر شانه های خود گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
هر چی گل تو دنیاست
همه فرش زیر پات
دل ناقابل و خستم
پیشکش برق نگات
منم اون قناری عشق
که تو دست تو اسیرم
تو اگه یه روز نباشی
به خدا قسم می میرم
دل من قربونی تو
واسه مهربونی تو
کاش که لایقم بدونه
قلب آسمونی تو
|
دختر ها و پسر ها چگونه نیمرو درست می کنند دخترها توی ماهيتابه روغن ميريزن پسرها توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن |




