ی دل دیگه بال و پر نداری ![]()
![]()
![]()
پس بزن مرا ای افسون گر عشق تا یکی شم با تو![]()
..................................................................................................................................
عشق نمي پرسه![]()
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني .
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .![]()
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .![]()
عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
........................................................................................................................................
بنام خدا
................. خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من
عشق یک داستان است :
داستان عشق شما چیست ؟
عشق چیست ؟
هیچ گلوله ای جادویی وجود ندارد که زندگی عاشقانه را بهتر کند– این مورد باید تا به حال روشن شده باشد ، احتمالا برای افرادی کاردبرد دارند که زندگی را به چشم یک کتاب آشپزی می بینند و از این رو می خواهند و واقعا می تواند از یک دستور العمل پیروی کنند یا به درد افرادی می خورد که ذاتا دوست دارند دستور المعلی را مورد امتحان قرار دهند . در اکثر موارد یک گلوله ی جادویی نمی تواند به درد همه افراد بخورد ، زیرا هر کسی داستان متفاوتی از عشق دارد .
داستان ها به تعدادی که در این کتاب آمده ، ختم نمی شوند . زیرا نخست تعداد واقعی داستان ها بی نهایت است. دوم اینکه افرادی هستند که سلسله مراتب داستان دارند به این معنا که احتمالا چند داستان با هم دارند ، سوم داستان های افراد در طول مدت عمرشان تغییر می کند و چهارم حتی زمانی که داستان ها ثابت بمانند ، در طول زندگی هر فرد به صورت مکتوب حفظ می شوند ; داستان ها مدام در حال پیشرفت هستند .
باید به خاطر سپرد که در روابط صمیمانه عشق بخشی از آن چیزی است که به موفقیت منجر می شود ، نه تمام آن . محیط حمایت کننده دوستی ها ، وضعیت اقتصادی ، ارضای معنوی و علایق و ارزش های سازگار همگی باعث ایجاد تفاوت می شوند .
شناخت و قدر نهادن به نقش داستان ها در عشق
اگر افراد به نقشی که داستان ها در عشق بازی می کنند پی ببرند وضع خوبی برای بهبود روبطشان پیدا می کنند . اکثر مردم ، بدون توجه به نقشی که داستان ایفا می کنند ، همان اشتباهات را بارها مرتکب می شوند و ناخوسته هر چه افکار نامناسب ، احساسات و اعمال نابجا در داستان ها یشان به وجود می آید را تکرار می کنند . شناخت نقش داستان ها به افراد کمک می کند که دریابند همه داستان ها هم اجزای بد دارند و هم اجزای خوب و کاری که آنها باید انجام دهند این است که بیشترین اجزای خوب را بیابند و در جهت جبران آن سعی کنند تاثیر اجزای بد را تا حد ممکن کاهش دهند .
پی بردن به سلسله مراتب داستان های خود
چندین راه وجود دارد که افراد می توانند به سلسله مراتب داستان های خود پی ببرند و بدین وسیله خودشان را بهتر درک کنند .
یک راه این است که به افراد وقایعی که توجه شما را جلب می کنند خوب فکر کنید . این افراد و وقایع چه نوع داستان هایی بازی می کنند ؟
راه دوم این است که ببینید چه نوع داستان های عاشقانه ای در کتاب ها ، تلویزیون یا فیلم ها برای شما جالب توجه هستند .
راه سوم این است که از دیگران در مورد برداشتشان از شما بپرسید . اغلب مواقع دیگران چیزها را طوری می بینند که شما خودتان نمی تونید ببینید .
پی بردن به اینکه داستان ها به طور مدام نوشته می شوند و دوباره باز نویسی می گردند
داستان یک شخص زمانی که هیجده ساله یا بیست و یک ساله یا پنجاه ساله می شود پایان نم یابد . ما به طور دائم همان طور که روبطمان پیش می رود در حال نگارش داستان زندگیمان هستیم . حتی پس از اینکه رابطه ای به اتمام رسید ، ممکن است داستانی را چندین بار بازنویسی کنیم .
درک اینکه در یک داستان مفروض ، جای تغییر و تنوع بسیار است .
در واقع هر نوع داستانی ، تنوعات بیشماری دارد .
بدانیم که تغییر دادن داستان ها دشوار است اما ممکن نیست .
با فهم اینکه عشق یک داستان است هیچ حق انتخابی به روی ما مسدود نم شود ، بلکه ما را از حق انتخاب های بی شماری که می تونیم هنگام نگارش داستان های زندگی و عاشقانه مان بیافرینیم آگاه می سازد .
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج
كنار باغچه زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماندتنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمار است
دو چشم خسته من در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني
..........................................................................................
دل تنگی خصییصه انسان بودن است.ممکن است که شما برای هر کس یا هر چیزی دلتنگ شوید.اما آیا تاکنون برای خودتان هم دلتنگ شدید؟
من این روزها دلم برای خودم تنگ است.شاید کمی عجیب بنظر برسه اما من واقعا دل تنگ خودم هستم.ممکن است بگید که چقدر از خودت متشکری(از خود راضی)اما این واقیتی است که فعلا به آن دچارم.
اگر از من بپرسید برای چی خودت دلتنگ هستی ؟شاید نتوانم پاسخ دقیق و قطعی بدم.اما وقتی که در ذهنم اکسپلور می کنم شاید برای موقیتها و زمانهای خاصی دلتنگم.
مثلا الان که فکر می کنم میبینم که مدتهاست نخندیدم آنطور که دلم میخواد.
خدنه هایی بلند.بطوری که دریا می گفت کیههههههههان خنده هات وحشتناکه و من با وجودی که سعی می کردم آنطور نخندم اما در دل لذت میبردم از اینگونه خندیدن.شاد و رها و بی خیال خنده های که حکایت از یک آرامش درونی میکرد.
یادی نیز از ماریا بکنم.دوست خوب و عزیزم.یک دوست ساده و بی ریا .قلبی مثل آینه.و چقدر من را با حرفهاش می خنداند.من که ندیده بودمش.فکر می کردم یک دختر 24-5 ساله باید باشد .شیطان و شاد.و که چقدر سر بسرم میگذاشت و من آنقدر می خندیدم که از حال میرفتم.آخر آن نمونه حرفها را تا آن زمان هیچوقت نشنیده بودم آن هم از زبان یک دختر..
وقتی که برای اولین بار با هم رو برو شدیم من از یک جلسه کاملا رسمی بیرون آمده بودم.با سوت کامل.منظور لباس کاملا رسمی.
با ماریا که احوال ÷رسی کردم تا نیم ساعت هیچی نمی گفت.گفتم چرا حرف نمی زنی .در نت که خیلی بل بل زبان هستی.
گفت:واقعا خجالت می کشم که آن همه حرفهای بی ادبی به شما زدم.اصلا فکر نمی کردم که کیهان این شکلی باشه.که من هم با صدای بلند خندیدم.
گفتم حالا نکنه می خوای طلاق بگیری؟
که ایشان هم خندید.موضوع از این قرار بود که یک روز در چت به شوخی گفت که می خوام زنت بشم.و باید یک بز و 2تا پشکل مهرم کنی....وای خدای من هنوز که هنوز است به این حرف خنده ام می گیره. ها ها ها ها ...
خوب اگر بخوای طلاق بگیری من بز و پشکل از کجا برات بیارم.
خوب این هم یادی و خاطره ای.انصافا ماریا همیشه برای من یک دوست بوده وهست.امیدوارم که بیماری ماریا خوب شده باشه و آن روحیه شاد را دوباره بد ست آورده باشه.
در یک کامنت گله کرده بود که یادی از ایشان نمی کنم.این خاطره هم تقدیم به ایشان.
راستی دریا؟دلم برای خنده هام هم تنگ شده. و آن اتمسفری که ایجاب می کرد آنگونه خندیدن.اما الان که فکر می کنم می بینم من هیچوقت خنده دریا را ندیدم.اصلا خندید/؟ حتی یک بار در هنگام با من بودن....من ندیدم یا یادم نمیاد....زمان چه زود می گذره..
یادته یک روز شعر قشنگی برام نوشتی
حیف حفظم نیست اما مضمونش یادمه.
اگه خاطرت مانده برام دوباره بخونش.
جوک امروز
1- يه ترکه اسم نويسي ميکنه واسه موبايل… ميگه : خدا کنه نوکيا در بيا
2- به جاسم مي گويند شما عرب ها اوقات فراغت خود را چگونه مي گذرانيد ؟ جاسم مي گه هيچ آقام ميگوزه ما براش دست مي زنيم
3- يه روز بچه تركه برميكرده به باباش ميگه:بابا براچي به ما ميگن تركه خر؟ باباميگه برو يه قابلمه و قاشق بيار بهت بگم بعد بچه اونا رو مياره! بابا شروع ميكنه روي قابلمه زدن بچه سري ميگه بابا در ميزنن باباميگه به خاطر همين كاراست ميگن تركه خر حالا اينو به بر بزار سرجاش بعد برو درو وا كن!!!!!!
4- ترکه شب زیر پشه بند میخوابه تا صبح به پشه ها بیلاخ میده
5- ترکه با خودکار میرفته حموم ! بهش می گن چرا خودکار با خودت می بری ؟ می گه هرجامو که
می شورم علامت می زنم
6- لره شبا يه پارچ آب خالي بالا سرش ميذاشته و مي خوابيده ازش مي پرسن آخه خنگ چرا اينجوري مي كني؟ ميگه : خوب يه موقع نصفه شب از خواب پاميشم مي بينم تشنم نيست .. اونوقت چيكار كنم
جوک امروز
۱- دخترها هر چقدر هم كه با هم فرق داشته باشن تو يه چيزي مشتركن....اونم اينه كه همشون ميگن كه با بقيه فرق دارن!!
۲- قشنگ ترين آدم دنيا :دکتر محمود احمدي نژاد 3 - پيرترين آدم دنيا : علي دايي 4 - جواد ترين آدم دنيا :بنيامين 5 - با استعداد ترين بازيگر سينماي دنيا : محمدرضا گلزار 6 - بد بخت ترين آدم دنيا : دوست پسر 7 - ورزشکار ترين آدم دنيا (البته در رشته چتر بازي ): دوست دختر 8 - باحال ترين آدم دنيا : من 9 - ضايع ترين آدم دنيا : شک نکن که خودتي
هر کسی که منو می خواد، باید لیاقتمو داشته باشه، باید مثل خودم ثروتمند باشه، من برای به دست آوردن این ثروت زحمت کشیدم و خون دل خوردم، به همین خاطر به سادگی به هر بی سر و پایی نمیدمش! ثروت من عشق و ایمان و صداقت و نجابت و سادگی منه، قلب من جواهری درخشان که نذاشتم به پرده گناه سیاه و آلوده بشه، همین نه چیز دیگه! وقتی که منو بی دلیل گذاشت و رفت خیلی دلم گرفت، خیلی تنها شدم، کلی حرفای قشنگ قشنگ و عاشقانه که می خواستم بهش بگم توی دلم موند، به سرم زد که یه وبلاگ بسازم و همین کارو هم کردم، از روزی که شروع به نوشتن کردم یک سال میگذره و توی این مدت به لطف شما دوستای خوب پا بر جا موندم، اما این روزا حس و حال نوشتن ندارم، به خصوص که دیگه انگیزه ای برای اینکار نیست، به هر حال مطلب بعدی آخرین مطلب منه و این دفتر خاطرات برای همیشه بسته خواهد شد. خوب دیگه بریم سر عشق...
از عـشــق که گفتم همه دیـوانه شدند
نشنیده حرف دل راهی می خانه شدند
کاش که توی این روز قشنگ یکی رو داشتم که وقتی یاد سختی های گذشته زندگیش میفتاد و دلش می گرفت و اشک توی چشماش جمع می شد، سرش رو می ذاشت روی شونم و راحت گریه می کرد، منم دست می کشیدم توی موهاش و عاشقانه نوازشش می کردم. کاش یکی رو داشتم که شادی هام رو باهاش قسمت می کردم، وقتی که اونم شاد بود و خنده رو روی لب هاش میدیدم، از شادی اون لذت می بردم، اون رو در آغوش می گرفتم و به لب هاش بوسه می زدم... کاش یکی رو داشتم که توی هوای خوب بهاری بین درختای سر سبز باهاش قدم می زدم، توی تابستون گرمای عشقش رو بیشتر احساس می کردم، توی پاییز زیر بارون و توی زمستون دستای گرمش توی دستم... اما افسوس... خواهره متین حرف جالبی زد، گفت: به کسی فکر نکن که دوسش داری، به کسی فکر کن که بهت فکر می کنه! نمی دونم که متین الآن کجاست و پیش کیه، نمی دونم که بهم فکر می کنه یا نه، اما من توی این روز قشنگ و مقدس منتظر اون نشستم که بیاد...
دلم یه همزبون می خواد
یه یار مهربون می خواد
تو کوچه های بی کسی
نفس دوباره جون می خواد
کبوتر قشنگ من
با من دوباره حرف بزن
رو لحظه غصه و غم
رنگ محبت رو بزن
به من بگو که ای خدا
باشم تا کی از اون جدا
دلم می خواد سفر کنم
قصه تازه سر کنم
آره می خواد سفر کنم
قصه عشق و سر کنم
اینو یادتون باشه که:
اگه کسی رو دوست داری لازم نیست که حتما عاشقش هم باشی!
اگه عاشق کسی هستی لازم نیست که حتما بهش دلبسته بشی!
اگه دلبسته کسی شدی لازم نیست که حتما دلداده یا دلباخته بشی!
و اگر دلداده یا دلباخته کسی شدی بهتر که باهاش ازدواج کسی!
اما اگه خواستی با کسی ازدواج کنی باید حتما دلداده یا دلباخته باشی!
اما اگه دلداده یا دلباخته کسی هستی باید حتما عاشقش باشی!
و اگر عاشق کسی هستی باید حتما دوسش داشته باشی!
اما با همه اینها همیشه اولویت اطاعت رو با عقلت قرار بده نه قلبت!
ولنتاین همتون مبارک، امروز و هر روز در کنار اونی باشید که دوسش دارید و در پناه حق...
هر آمدن رو رفتنی هم هست، محمد عوض شد و دیگه اون محمد همیشگی نیست، اما همیشه آروزمند آرزو های قشنگتونه...
وقتی بهش گفتم دوست دارم، چیزی نگفت،
وقتی بهش گفتم عاشقتم، باور نکرد،
وقتی بهش گفتم می خوام تا ابد با من بمونی بهانه گرفت،
وقتی که بی دلیل گذاشت و رفت هیچی نگفتم...
بعد مدتها دوباره پیداش کردم و دنبالش دویدم، اما اون فقط فرار کرد،
با التماس گفتم می خوام باهات حرف بزنم، اما گفت حرفی باهات ندارم،
وقتی که اشکم رو دید، فقط خندید، و من فقط گریه کردم،
حالا بعد از یه مدت طولانی یادش اومده که می خواد با من حرف بزنه،
مثل یک غریبه،
اما منم همون جوابی رو بهش دادم که که خودش داده بود،
چون دیگه حرفی باهاش نداشتم...
اگه با خودم بگم که صداش می لرزید و با دلی پر از غم غصه، می خواست با یکی حرف بزنه، بهم میگه پسره ی رمانتیکه احمق، اما اگه بگم اونم مثل بعضی دیگه از دختراست، اگه بگم از اون دختراست که تا بوی پول به مشامش میرسه، احساس عاشقی می کنه و حرف زدن یادش میاد، انتقام نگرفتم، اما حرفام دور از واقعت هم نیست...
راستی یه چیزی یادم اومد:
اگه قرار هر کسی که میره دانشگاه، احمق بشه، نتونه عشق واقعی رو از یه هوس زود گذر تشخیص بده، دل ساده و پاک آدما رو زیر پا له کنه، و هزار تا بدبختی دیگه که من کشیدم، توصیه میکنم دانشگاه نرین، اگه قرار اینجوری بشین، باور کنین که نرین بهتره...
از با تو بودن ها خسته ام خسته
در های قلب پر فروغ من همه بسته
همیشه دلم رو به آدمایی باختم که لیاقت منو نداشتن (2 مرتبه)، اما یه روز پیدا میشه اون کسی منو به خاطر خودم و عشقم بخواد، اونی که با من و در کنار من برای هم بمیریم، پس می نویسم براش تا آخر عمرم در دفتر خاطرات جدیدم با نام، یک شاخه زیتون، و عشق یا هوس رو برای همیشه...
راستی دوستان خط تلفنم رو واگذار کردم، لطفا" دیگه با اون شماره تماس نگیرید، ممنون، ضمنا" لینک های دوستانی رو هم که قول داده بودم اونجا اضافه می کنم به شرطی که یاد آوری کنن، سال جدید رو بهتون تبریک میگم، همیشه سبز باشید...




